۱۳۹۰ شهریور ۳۰, چهارشنبه
...
یه آدمی که دیگه تو آستانه ی سی و یک سالگیشه و تو همین وانفسا هنوز هم مشکل داره واسه حرف زدنش! هنوز از همه چیز میترسه و وقتی آدما رو میبینه که به همین راحتی هر کاری که میخان میکنن و براحتی فیلم بازی میکنن، میشکنه از درونش! هنوز میترسه که نکنه یکی که اونو میشناسه اینجا رو بخونه و شخصیت شاد و سر حالش برای اونا بشکنه.. که باور کنن اینی که میبینن واقعیتش چیزی دیگه یی! که ذاتش یه چیزه دیگه س و فقط داره رول بازی میکنه و خیلی خوب از پس اینکار بر اومده..
تو همین گیر و دار پیدا کردن یه جایی که کسی نتونه پیداش کنه، احساس کردم که دلم میخاد بنویسم، شاید تو این لحظه اصلن برام مهم نباشه که کی میخونه و کی میخاد راجع به من چی فکر کنه! که دلم میخاد مثل روزی که دیگه موقع مشروب خوردنم از کسی باکی نداشتم، که مثل روزی که برای اولین بار بین یه مشت سیبیل و غیر سیبیل با بیکینی و این هیکل گوریل پریدم وسط دریا! دلم میخاد بنویسم که من یه زن هرزه نیستم و نمیخام که باشم، که این میل یه میل غریزیه و داره منو به جنون میرسونه! دلم میخاد در موردش حرف بزنم و بگم که احساسم از رابطه یی که دارم، داره به شدت آزارم میده که بگم منم مثه همه ی آدمای دیگه که وقتی گشنشون میشه و میگردن دنبال غذا، به غذا احتیاج دارم! که بگم که جرم من چی میتونه باشه؟ که اگه من یه آدم این تیپی هستم دست خودم نیست که نمیتونم یه سنگ زیرش بذارم و یکی روش و سکوت کنم! که دیگه خسته شدم از سکوتم! که دیگه خسته شدم حتی از لبخند زدنهایی که بهمراهش یه آه بزرگ قلبمو با تمام وجودش فشار میده! که میخام داد بزنم تکلیف آدمایی مثل من چی میتونه باشه! که انقد حتا متلک گفتم و نتیجه نداده دارم از درون داغون میشم و هیشکی حتا شکستنمو نمیبینه! که با حسرت به رابطه هایی نگاه میکنم که هیچیشون در حد رابطه ی ما نیست اما این مشکل به این بزرگی رو ندارن! که چجوری میتونم باور کنم کسی که میشناسم دیگه هیچ میلی به من نداره! بهم فشار اومده و دلم میخاد این بغضم رو همین الان بشکنم..
۱۳۸۹ اسفند ۷, شنبه
شرکتی که ما داریم..
خدا بهمون رحم کرده و بزنم به تخته توی یه شرکت پدر و مادر دار مشغول به چای آوردن هستیم، این شرکت، بر خلاف اسم و رسمی که تو کشور در کرده، توش اتفاقهایی می افته که به عقل جن هم نمیرسه چه برسه به آدمی زاد!
مثلن تو این شرکت و واحد لجستیک که ما توش هستیم، تمِ کار، کاملن مردونه س که دست بر قضا تعداد انگشت شماری مرد توش مشغول به کار هستن و بقیه همگی خانم تشریف دارن! البته خب این، کمابیش کار ما را سخت کرده. آمار چشم و هم چشمی بالاست، آمار دعوا و درگیری بالاست، آمار خلاصه همه چیز بالاست..
خلاصه قصه چینی نکرده باشم، این شرکت ما، دیشب و بالطبع آن، امروز دچار شرایط ناگواری شده که نگو و نپرس، همین دیشب بعد از اینکه همکاران پاچه خوار مالی و اداریمان شرکت را ترک کرده اند جنابان آقایان دزدیان ها وارد شرکت شده و به تمامی واحدها بجز واحد فکسنی ما و تکنیکال، دستبرد زده اند و دریغا که این شرکت به این بزرگی و عظمت یکعدد آژیری، دزدگیری چیزی نداشته است که صدایش دیگران را آگاه سازد!! و پیرو اون امروز تماماً همه چیز در شرکت معلق میباشد.
بحث بعدی که دست بر قضا پیرامون همین شرکت و واحد زیبارویان خودمان است، بحث خرید آیفون میباشد! از وقتی که یادمان می آید هر کسی توی واحد اگر به چیزی مشهور باشد بنده ی حقیر به علم و دانش اندکی نسبت به علوم کامپیوتر و موبایل و این جور چیزها مشهور بوده ام، تا آنجاکه اگر کسی تلفن همراه جدیدی، لپتاب جدیدی چیزی بگیرد ما در امور فناوری آن دخیل خواهیم بود! حال اینکه ما خودمان اخیراً بدلیل متولد گشتنمان، یکعدد گوشی آیفون تری جی اس از جناب همسر دریافت نمودیم و این یعنی "مقدم اولین آیفون عزیز به شرکت ... ایران مبارک باد" خب هنوز چند ماهی نبود که این مقدم نامه را از روی سر در شرکت برداشته بودند که دومی که وارد شرکت شد ولی به چه شکل؟؟ روند تکمیلی خرید آیفون از نظر این حقیر به این شکل است: در ابتدا شخص مورد نظر گوشی ساده ولی زیبائی از نوع نوک.یا و یا سو.نی اری.کسون دارد که بدلیل فقدان مالی بالجبار به آن کفایت میکند، اندکی بعد با پس اندازهای بشدت قلیل خود میتواند گوشی خود را فروخته و به یک گوشی صفحه تاچ یا به قول امروزی ها لم.سی ارتقا میدهد و سپس بعد از مدتی میتواند باز هم با پس از انداز و این داستنها یک آیفون خریداری نماید! و این ارتقاء فقط بدلیل علاقه ی فراوان آن شخص به گوشی موبایل و تکنولوژی روز خواهد بود! و حالا صحنه ای را تصور کنید که شخصی که یک گوشی یازده دو صفر دارد و آن هم از سرش زیادی میباشد، و فقط استفاده ایشان از گوشی زنگ و اس مس بوده حال در کنار یازده دو صفر یک گوشی آیفون فور یا بقول خودشان فور جی خریداری نموده است.
حالا شما بفرمائید بنده چه خاکی بر سر خویشتن خویش بریزم؟؟؟؟
۱۳۸۹ بهمن ۲۷, چهارشنبه
عیدانه های تعطیل
وقتی حرف از عید و تعطیلات میشه یه ذوقی تمام وجود آدمو فرا میگیره.. با اینکه الان سالهاست که وقت تحویل سال جدید، همیشه از خدا تنها چیزی که بجز سلامتی خانواده خواستم، جور کردن شرایط زندگی تو یه کشور دیگه بوده، اما خب حاضر نیستم روزهای آخر سال را از دست بدم. یعنی یه جورآیی آدم تعلق خاطر پیدا میکنه که نمیتونه دل بنکنه. دیدن تشت (درست نوشتم؟) هایی که توشون پر از ماهی های قرمزیه که تمام روزهای نوروز کنار ما میمونند. دیدن سبزه های جوانه زده و سبز شده یی که کنار خیابونا میفروشن، یه ذوق بهمراه یه بغضی را برای من میآره. دیدن خانم های خانه داری که به نظافت مشغول هستند، ذوقی که تو چشم های بچه های کوچک برای خریدهای عیدانه شان اجازه ی گذشتن از این لحظه ها را از من میگیره.. دیدن مادر با لباسهای نو و تمیزش در زیر چادری سفید، در حال نماز خواندن در لحظه ی تحویل سال و صدای جیلینگ جیلینگِ سکه های دست پدر، بوسه های شیرینی که همراه با اشک در ساعت تحویل سال تقدیمت میکنند، قابل مقایسه با هیچ لذتی نیست!