۱۳۸۹ بهمن ۲۷, چهارشنبه

عیدانه های تعطیل

وقتی حرف از عید و تعطیلات میشه یه ذوقی تمام وجود آدمو فرا میگیره.. با اینکه الان سالهاست که وقت تحویل سال جدید، همیشه از خدا تنها چیزی که بجز سلامتی خانواده خواستم، جور کردن شرایط زندگی تو یه کشور دیگه بوده، اما خب حاضر نیستم روزهای آخر سال را از دست بدم. یعنی یه جورآیی آدم تعلق خاطر پیدا میکنه که نمیتونه دل بنکنه. دیدن تشت (درست نوشتم؟) هایی که توشون پر از ماهی های قرمزیه که تمام روزهای نوروز کنار ما میمونند. دیدن سبزه های جوانه زده و سبز شده یی که کنار خیابونا میفروشن، یه ذوق بهمراه یه بغضی را برای من میآره. دیدن خانم های خانه داری که به نظافت مشغول هستند، ذوقی که تو چشم های بچه های کوچک برای خریدهای عیدانه شان اجازه ی گذشتن از این لحظه ها را از من میگیره.. دیدن مادر با لباسهای نو و تمیزش در زیر چادری سفید، در حال نماز خواندن در لحظه ی تحویل سال و صدای جیلینگ جیلینگِ سکه های دست پدر، بوسه های شیرینی که همراه با اشک در ساعت تحویل سال تقدیمت میکنند، قابل مقایسه با هیچ لذتی نیست!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر